safir_e_mehrabani

سفير مهربانى

با هر قلم به سويت قدم بر مى داريم و نقش مهربانيت را بر دل هاى مشتاق رسم مى كنيم تا بيايى✨ اى تجلّى تمام مهربانى ها "مى‌خواهم سفير مهربانىِ او باشم"

Loading...
سه شنبه بود و منم به حساب سه شنبه هاى پاك، بدون ماشين رفتم دنبال كاراى اداريم 😊، كارم كه تموم شد مسير كوتاهى رو مى خواستم برم ولى چون عجله داشتم، اسنپ گرفتم. طبق معمول هميشه، همينطور كه سرم گرم گوشيم بود، يهو راننده #اسنپ كه مرد ميانسالى بود محترمانه گفت: خانم! من هيچى خورد ندارم، اگه شما هم نداريد، لطفاً آنلاين پرداخت كنيد. سرمو از توو گوشى بالا آوردم ... اول كمى جا خوردم كه يه دفه اى چى شد حرف از پرداخت شد ... 🤔 اطرافمو نگاه كردم، ديدم دارم به مقصد نزديك مى شم و حواسم نيست 😊 سريع #آنلاين پرداخت كردم و راحت نشستم و بيرونو نگاه مى كردم. با خودم فكر مى كردم آفرين به اين تدبير! بجاى اينكه وقتى به مقصد رسيديم، داد و قال راه بندازه كه چرا خورد ندارين و چرا تا الان آنلاين پرداخت نكردين، داره #پيشگيرى مى كنه! چه خوب مى شه كه قبل از بروز هر مشكلى، راههايى براى حلش پيدا كنيم يا حداقل اينكه مسئله اى كه وجود داره رو با طرف مقابل مطرح كنيم، شايد اون راهى به ذهنش برسه و با هم حلش كنيم. 😍 #فرهنگ_سازى #داستان_مهربانى #نشانى #راه_حل #حل_مسئله #پست خودتونو در صفحه #تلگرام هم ببينيد بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
. 🤨 من که وقت نمی کنم #کتاب بخونم... 😌 نترس، من برات وقت پیدا میکنم! 🌞🌛در ۲۴ ساعت شبانه روز، چقدر در شبکه های مجازی، بالا و پایین میرویم؟ و صفحه های بازیگرا و افراد معروف و...را دوبار دوبار چک میکنیم😒 اگه روزی مثلا شش بار سراغ این شبکه ها میریم، یک بارش رو نریم، به جاش کتاب دست بگیریم🤩 یه زمان جادویی برای کتاب خوندن، هنگام خوابه، هم به آدم آرامش میده و بدن رو آماده خواب آرام میکنه و هم چشم ها رو نوازش میکنه که مغز زودتر به خواب بره😴 حتی ۱۵ دقیقه هم خوبه😰 و نکته ی مهم این که همه ی پزشکان بر این باورند، دشمن شماره یک آلزایمر که بیماری فراگیر عهد حاضره😲 خواندن کتاب آنهم به صورت مستمره. حتی اگر دنبال زندگی بهتر نیستیم، حداقل از ترس آلزایمر، کتاب بخوانیم. 😎 #خورشید #فرهنگ_سازی بیاییم سفير مهربانىِ او باشیم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
صبح خیلی زود بود، هنوز خورشید درست و حسابی از پشت کوه ها بیرون نیومده بود که پسرش رو به مدرسه رسوند. دم در مدرسه، یه رفتگر مسن، داشت برگ های خشک رو جارو می کرد، پسرک از ماشین بیرون پرید و به سمت مدرسه دوید. همین که به رفتگر رسید، با صدای بلند گفت: سلام، صبح به خیر پیرمرد با خوشحالی ماسک  رو از روی دهانش برداشت و  گفت: #سلام بابا جون، عاقبتت به خیر😍 و شاید پسرک با همین دعای کوچک از یک #دل بزرگ، عاقبتش به خیر شود، نه فقط به خاطر یک سلام، به خاطر آن که پیرمرد را دید، زحمتش را در تاریک و روشن صبح سرد، درک کرد و به او #احترام گذاشت و سلام کرد، همانطور که به مدیر مدرسه اش سلام کرد. خیلی از ما، این افراد را اصلا نمی بینیم، رفتگر، نگهبان، سرایدار، بابای مدرسه و خیلی عزیزانی که لقمه ی حلالشان را سخت تر و با رنج بیشتری به دست می آورند. احترام ما به آنها و توجه به ایشان، شاید دلشان را گرم کند و دعایشان را شامل حالمان... #خورشید #حال_خوب #حالخوب #داستان_مهربانی بیاییم سفير مهربانىِ او باشیم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
‍ حال من با تو خوب است وقتى شعاع يادت از مخفى ترين زاويه قلبم مى تابد و وجودم را روشن مى كند وقتى چشمانم را بر هم مى نهم و خلوتم را از تو پر مى كنم و روحم از كالبد دنيا فارغ مى شود و اوج مى گيرد تا جايى كه از هياهوى دنيا جز همهمه اى مبهم به گوش نرسد... حال من آنجا خوب است در شيرين ترين لحظه هاى از ياد تو #آرام وقتى آنچنان با منى كه گويى بنده ديگرى جز من ندارى... #ياد_خدا#شميم #حالخوب #حال #خدا #حال_خوب بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani
اتاق احيا ... . دماى چهل درجه مرداد ماه جنوب كشور ... دختر جوانى كه تعداد زيادى قرص همراه با مواد مخدر خورده بود ... چشمهاى نگران پدر و مادر دخترك ... دستاش رو گرفته بودن و التماس مى كردن كه كارى بكنه براى دخترشون ... ٤٥ دقيقه احياى بيمارى كه از بالاى اتاق احيا با نگرانى نگاهشون مى كرﺩ ... لپ هاى گل انداخته ى پزشك و مقنعه ى خيس از عرقش ... و چشمان پرستارهايى كه به او نگاه مى كردند تا قدم بعدى رو اجرا كنن ... انگار يه مسابقه بود بين او و عزراييل ... هر دو ٢ طرف طناب عمر دخترك رو به سمت خودشون مى كشيدن ... دخترك باز شروع به ماساژ قلبى بيمار كرﺩ ... بهش نگاه كرﺩ و گفت: برگرد ... بايد برگردى ... ﻧمى ذارم برى ... نالوكسان رو تكرار كنيد ... فلومازنيل ... چك قند ... اكسيژن ... هميشه عاشق كار گروهى پرستاراى بيمارستانش بود ... براى سومين بار نالوكسان تكرار شد ... و ... اولين نفس بيمار ... تمام سختى كار ... گرماى اتاق ... خستگى كشيك شلوغش ... و دعواى مراجعايى كه منتظر پرستارا بودن كه مريض بدحالو رها كنن و بيان يه آمپول تقويتى بزنن رو رفع كرﺩ ... به صورت دخترك زد و گفت: خوش اومدى! به دنياى سياه ... فرشته كوچك سپيدبال! بايد بجنگى وقتى همه مى خوان شكستت بدن! دكتر #سوده_قويدل #حال_خوب #مرگ #زندگی #اميد #احياى_قلبى #پزشك #بيمار بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani 🕊
‍ 🎅🏼👵🏻 رقابت ننه سرما و بابا نوئل! چند سالى بود كه در جاهاى عمومى بخصوص جاهايى كه جاذبه بيشترى براى كودكان داشت درخت هاى كريسمس و گوى هاى رنگى اش زياد ديده مى شد 💪🏻 اما انگار امسال ننه سرما مقتدرانه بابا نوئل را از ميدان به در كرده است در دكورها و ويترين ها، سفره هاى رنگين از انار و هندوانه و گل نرگس بيش از قبل ديده مى شود، و درخت كريسمس با جعبه هاى هديه و جوراب هاى رنگيش، كمتر! ❄️ امسال به جاى طفره رفتن از جواب دادن به سؤال هاى پسرم درباره اينكه چرا ما بابانوئل نداريم، برايش از ننه سرما گفتم و اينكه چطور اول زمستان دامن سفيدش را پهن مى كند و آخر زمستان بساطش را جمع مى كند و جايش را به عمو نوروز مى دهد 🍉 از بلندترين شب سال گفتم و اينكه در سرما، دورهمى هاى گرم خانوادگى چقدر لذت بخش تر است امسال بدون واهمه برايش از افسانه ها و سنّت هاى زيباى ايرانى گفتم😊 #شميم #يلدا #شب_یلدا #كريسمس #ننه_سرما #بابا_نويل #بابا_نوئل #دوستت_دارم_ايران 🇮🇷 بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani 🕊
ساعت به وقت سامره🌟 مثلاً #خورشيد سامره باشد و ما عطارد و زهره و زمين ... آنقدر دورش بگرديم و بگرديم و بخنديم و بگرديم كه جاذبه ما را بگيرد و به خورشيد بچسباند ... آنوقت ما هم بشويم #ماه و #ستاره ... #نور خورشيد را به همه جا برسانيم #اوج بگيريم و باز هم دور خورشيد بگرديم ... 🌟ميلاد #امام_حسن_عسكرى عليه السلام #نشانى بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani 🕊
‍ دنیا کمر پیرمرد را خم کرده بود، اینقدر خم، که به سختی راه می رفت. یه ماشین ایستاد تا سوارش کنه، فقط صندلی عقب جا داشت!  پیرمرد، لحظه ای تامل کرد، شاید داشت فکر می کرد اگه عقب بشینه و مسافری بخواد سوار یا پیاده بشه، اون باید جا به جا بشه، غیر از درد کمر و پا، تکون خوردنش یه عالم زمان می بره، ماشین های دیگه، بوق ممتد...📣📣📣 بعد انگار فکر کرد اگه سوار نشه، سرمای هوا و کمر درد ناشی از ایستادن و ... نمی دونست چی کار کنه؟ با ناامیدی نگاهی به صندلی جلو انداخت که یه دختر جون، هندزفری به گوش و خیلی امروزی، بی خیال دنیا، روش نشسته بود. راننده ی تاکسی شیشه رو پایین کشید و گفت: حاجی استخاره می کنی؟ سوار شو دیگه پیرمرد دودل، دستشو تکون داد و ناراضی گفت: برو پسرم😔 یهو دختر صندلی جلو، عین برق پایین پرید و گفت: پدر جون شما جلو بشینین، من می رم عقب...😊 #پیامبر رحمت و مهربانی فرمودند: کسانی که به دیگران رحم می کنند خدای رحمن به آنان رحم می کند؛ پس رحم کنید بر کسانی که در زمین اند تا کسانی که در آسمانند بر شما رحم کنند. (من لایحضر الفقیه،ج۴،ص۳۷۹) #خورشید #مهربانى #خدا #داستان_مهربانی بیاییم سفير مهربانىِ او باشیم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
"جمعه"ها بايد يك قلم برداشت آغشته كرد به تمامِ رنگهاى پر از اميد پر از دوست داشتن و كشيد روى هفته اى كه براى خودمان خواسته يا نا خواسته، "سياه و سفيد" كرديم "جمعه" ها را بايد رنگى سر كرد رنگ دوست داشتن رنگِ اميد رنگِ زندگى ... #امام_زمان عليه السلام #على_قاضى_نظام بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani 🕊
‍ ‍🖼 قديما نقاشى مى كردم اون موقع ها... سبك ها و تكنيك هاى مختلف: 🖍 يه مدت با مداد رنگى كار مى كردم كشيدن ريزترين جزئيات با نوك نازك مداد... ازون بدتر مينياتور بود! با ذره بين و قلمويى به ضخامت يك مو🙄 بعد نوبت آبرنگ شد، بايد با چند حركت قلمو، تصوير رو در مياوردى دو تا قلموى اضافه كار رو خراب مى كرد رنگ ها تو هم مى رفتن و چرك مى شدن ميگفتن كارِت "گِل" شده، از اول بكش😕 🖌 قلموى آبرنگ ظرافت مداد رو نداشت به خاطر همين بايد يك تصويرِ كلى از سوژه رو مى ديدى اينجا ديگه جزئيات به اون شكل مهم نبود اما به جاش سرعت كار خيلى بالاتر بود از مداد رنگى تا آبرنگ، فاصله زمين تا آسمون بود...😐 درست مثل تفاوت نگاه آدمها به زندگى! بعضى هامون نگاه مون به دنيا مينياتوريه انقدر غرق ريزه كارى هاشيم كه از چيزهاى مهمترش غافل ميشيم حتى شايد فرصت نكنيم تابلومون رو كامل كنيم بعضى ها اما نگاهشون آبرنگيه!!! سوژه رو درست ديدن مفهومش رو عميق فهميدن طرح رو كامل زدن اما از رنگ و لعابش به چند قلمو اكتفا كردن اينا احتمالاً از خودشون تابلوى كاملتر و باارزشترى به جا ميذارن! 🔎 دنيا رو اگر با ذره بين ببينيم، انقدر جزئيات داره، كه از كليات زندگى غافلمون ميكنه 🎨 دنيا رو بايد آبرنگى ديد! #شميم #سبك_زندگى #مدادرنگی #نقاشى #زندگى #دنيا #رنگ بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani
‍ ‍ بازم #خدا شرمنده م كرﺩ ... 🙏 با يه جعبه كپسول سلكوكسيب ١٠٠ اومد داروخونه رفت سمت پذيرش گفت اين دارو برا چيه خانم؟ 💊 -همكارم گفت: مسكنه و ضد التهاب اگه سوال بيشترى دارين از داروسازمون بپرسيد و هدايتش كرﺩ سمت من. بغضشو فرو داد و گفت: خانم دكتر اين دارو رو دكتر جمشيدى برام نوشته. بهش گفتم استخوونام درد مى كنه، برا همين برام نوشت، حالا به لطف خدا... به لطف خدا ... (اين بار دوم كه اسم خدا رو مى برد ديگه كامل چشماش خيس شده بود) ❤️... به لطف خدا كه بازم شرمنده م كرد، ديگه درد ﻧمى كنه هنوز بايد ادامه بدم؟ 💦توو چشماش نگاه مى كردم ولى ﻧمى فهميدم سوال اصلى ش چيه كه بخاطرش اشكش در اومده؟ 🔸پرسيدم: برا چه موردى مراجعه كرديد دكتر؟ 🔹دامادم و دخترم آنفلوانزا گرفته بودن، توو اين مدت من ازشون پذيرايى مى كردم ... من خيلى مريض نشدم فقط كمى استخوونام درد گرفت كه اومدم پيش دكتر جمشيدى بهم اين دارو رو داد... خانم! من كنسر ريه رو پشت سرگذاشتم يعنى خيلى خدا شرمنده م كرد! باز همون مرواريداى دونه درشت غلطون از چشماش سرازير شد ... و ادامه داد: بعد از اون ديگه خيلى مى ترسم دارو بخورم. اومدم ازتون بپرسم بايد اينا رو تا كى ادامه بدم؟ 🔸حالا تازه فهميده بودم ماجرا چيه ... چندتا سوال جواب كردم جوابشو گرفت و رفت و من موندم و خدا 🔹اين جمله هى برام تكرار مى شد: بازم خدا شرمندم كرﺩ ... بازم خدا شرمندم كرﺩ ... 🔸خدا رو شكر كردم براى لحظه هايى كه محبتشو فهميدمو و براى هزاران هزار لحظه اى كه نفهميدم و كوتاهى من از لطفش چيزى كم نكرد ... 💝 🔸عجيب نيست؟ كه اين هفته سومين مواجهه رو با آدمايى داشتم كه ارزش #زندگى رو يه جور ديگه فهميده بودن 🔺خانمى كه دو ماه كما بود و برگشته بود، حالا فقط حافظه كوتاه مدتشو از دست داده بود... 🔺خانمى كه سرطان سينه داشت و ده ساله داره عادى زندگى مى كنه 🔺و اين مورد امروز هم نجات يافته از كنسر ريه ... #داروخانه_مهربانى 💊 بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
‍ فصل #سرما برام اينطورى معنى شده: خشكى و لُختى درختان هرس شده ترافيك هاى زجرآور، بعد از يه نم بارون و بوى دود ماشين ها در هوا... اما يه نشانه ديگه هم هست گل هاى #نرگس پسركِ گلفروشِ سرِ چهارراه! يك دسته مى خرم و توى ترافيك هر وقت كلافه شدم بو ميكنم و روحم تازه ميشه ديگه دود مينى بوس جلويى آزارم نميده! گل نرگس در اوج سردى و آلودگى مياد و با زيباييش زشتى ها رو از يادت مى بره هر چقدر هم كه هوا آلوده باشه باز هم با رايحه خوشِش مشامت رو پر مى كنه گل_نرگس# گل فصلِ سرما... #امام_زمان#شميم بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @safir_e_mehrabani
‍ دلم نيامد انعكاسى از اين سفر برايتان نگذارم چند روز گذشته درست روزهاى قبل از ميلاد #پيامبر مهربانى با گروه همياران پزشكى خيريه اى در تهران، راهىِ شهرى به نام دَلگان شديم. از توابع سيستان و بلوچستان. در اين ديار كودكان و زنان از سوزن دوزى امرار معاش مى كنند و اكثر مردان از قاچاق سوخت يا مواد مخدر يا ساير موارد ... راننده مى گفت كه قاچاق بنزين پرسود است ولى بركت ندارد. همه اش خرج دوا دكتر مى شود. با شنيدن خبر اعزام گروه پزشكى از روستاهاى اطراف آمده بودند و قبل از ما رسيده بودند. زنان جوانى كه از سن شان ١٠-١٥ سال بيشتر مى زدند، شايد بخاطر آفتاب و حتما هم بخاطر زايمان هاى متعدد آنهم با همين شرايط اقتصادى و بهداشتى. سوزن دوزى، چشم و جسم شان را گرفته بود! چشم درد و سردرد و گردن درد پيامد همين هنرشان بود كه آب باريكه اى برايشان به حساب مى آمد. كشت هندوانه و چاى ترش و حنا هم رونق داشت ولى براى خريداران نه كشاورزان زحمتكش ... سرويس بهداشتى و حمام جزء آپشن هاى لوكس به شمار مى رفت در بعضى مدارس همين امكانات اوليه هم نبود ... آب شهر هم براى اهالى اش كليه درد و سنگ كليه به ارمغان مى آورد ... در دسترس نبودن دندانپزشك و مراكز مربوطه دندان دردهاى شايعى ايجاد كرده بود ... مى گفتند سالهاست منتظر افتتاح بيمارستان ده تختخوابه ايم. فكر كردم اشتباه مى شنوم مى گويند صد و ده تختخوابه. گفتم چند تخت خواب؟ گفتند ١٠ تخته! ☀️گرماى آفتاب، دلهايشان را گرم مى كرﺩ ... مگرنه خبر ديگرى در اين شهر نبود ... در اين شهر كه در اكثر روزهاى سال هم غبارآلود است از مهاجرت خبرى نيست! مى گفتند دَلگان شهرمان است! كجا برويم؟! نمى دانم تصورشان از شهر و امكانات چيست وقتى در آب انبارها با پمپ آب حمام مى كنند آنهم با لباس و همگى دسته جمعى ... 🌈جمعه صبح كه مشغول مرتب كردن داروها بودم از پنجره صدايى شنيدم، نگاه كردم ديدم پسربچه اى به جاكولرى آهنى پشت پنجره آويزان شده و خودش را تاب مى دهد. اسمش را پرسيدم گفت: محمدپارسا. مدرسه مى روى؟ بله! امروز چرا آمدى؟ مادرم، خواهر و برادرانم را آورده دكتر... در صف انتظار اكوى قلب دخترى به چشم مى خورد كه بجاى عصا، تكيه گاهش دو چوب بود! مى گفتند ٢٤ سالش است، مادرزادى مشكل حركتى دارد ... فلج اطفال! و مشكلات ديگرى كه باعث شده بود زينب ١٢-١٣ ساله به نظر بيايد ... #اميد #دلگان #سيستان_بلوچستان #بيمارى #فقر @safir_e_mehrabani 🕊 ادامه در كامنت اول🔻
‍ در هميشه روى يه پاشنه نمى چرخه، دو روز زندگى هم هيچ وقت مثل هم نميشن يه روز همه چيز باب ميل آدمه و اوضاع روبراه، يه روز ديگه آنچنان كارها به هم مى پيچه كه باورت نميشه امروز فرداى همون ديروزه! ولى خوب واقعيت اينه كه اون روزاى آشفته و ناجور هم لطف خودشون رو دارن! چرا؟ چون تا اونا نباشن اولاً لذت #خدا خدا كردن رو نمى چشيم در ثانى وقتى مشكل حل ميشه شيرينى اينكه خدا صدام رو شنيد و هوام رو داشت رو تجربه نمى كنيم، و از همه مهمتر #قدر روزاى خوبمون رو نمى دونيم و يادمون ميره از ته دل شكرش كنيم. روزاى سخت #زندگى هم براى خودشون نعمتين! انگار ميان كه آدم رو بيشتر ياد خدا بندازن... #شميم #رشد_فردى #ياد_خدا #اميرالمومنين عليه السلام #حديث #سبك_زندگى بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
‍ ✨ساعت ٦ عصر مطب پزشك نگهبان رو کنار زد و با عصبانیت به طرف منشی اومد: مگه مردم علاف شمان؟ اگر خانواده خودت بود، عزیزت بود... همینجوری براش مایه می ذاشتى؟ همینطور صداش بلند بود، که خانمش هراسون خودشو رسوند به میز؛ و توضیح و التماس که: دکتر سرشون خیلی شلوغه و اشتباه خود ما بوده که دیر زنگ زدیم برای نوبت، گناه منشی چیه؟ نوبت ها که اینجا با ساعت ثبت شده! آخرش وقتى قبول کرد، دیگه منشی سرشو بین دستاش گرفته بود، نگهبان، خسته، به دیوار تکیه داده بود. یه گوشه نشست و سرشو انداخت پایین تا بالاخره نوبتشون رسید و ویزیت شدن و برگشتن، اومد جلوی میز و با تردید و بریده بریده گفت ... ببخشید ... بابت رفتارم ... عذر می خوام🙏! 💭شاید پیش خودش فکر می کرد منشی در جواب بگه: چطور ببخشم؟ برای یه نوبت چه جنجالى به پا کردی! حرمت سرت نمی شه؟ كم كم داشتم نوبتت رو کنسل مى كردم و ... 🌈 اما خانم منشی لبخند زد و با نگاهی به قاب عکس بالای سرش گفت: چطور می تونم نبخشم وقتی او زودتر بخشیده؟! من کی باشم نبخشم؟ وقتی او مردمش رو می‌بخشه؟! او روزی هزار بار! هر کدوم از ما رو می‌بخشه و ما حسابی زیر دِین هستیم ... حلالِ حلال! برید به سلامت🌸✋ طى همين چند لحظه کلی حال خوب سالن انتظار رو پر کرد؛ آقای مراجعه کننده سرشو بالا گرفت و توو موج افكارش غرق بود ... 😇 #آفتابگردان #روايت_مهربانى #امام_زمان عليه السلام بياييد سفير مهربانىِ او باشيم 🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
. حتما اين روزا #خبر #آب گرفتگى شهر و معابر #اهواز و شهرهاى اطرافشو شنيدين... يكى از نزديكانم تازه از اهواز اومده بود پرسيدم چه خبرا بود؟ مردم چى كار مى كردن با آب گرفتگى؟ منتظر بودم بگه جز ناراحتى و نا اميدى خبرى نبود كه گفت: درسته مدارس تعطيل شد و رفت و آمد مردم خيلى سخت شده بود، خسارت زياد صدمه ديدن! هم خونه هاشون، هم ماشيناشون، هم زمين هاى كشاورزى! ولى ... ولى مردم خيلى خوشحال بودن! مى گفتن درسته خسارت زياد ديديم، ولى #كارون پر آب شد!😃 خوشحال بودن يار قديمى‌شون، جون گرفته و بعد از اينهمه خشكسالى، صداى كارون از بين نيزارى كه بستر رودو گرفته به گوش مى رسه. 🌈 ✨با خودم مى گفتم #آب و #آفتاب ِ اهواز چه خاصيتى داره كه #دل مردمش انقد گرمه و برخلاف همه بى توجهياى مسئولاى كشور، همچنان #اميد دارن و با قشنگياى شهرشون زندگى مى كنن. 😍 اونم شهرى كه به قول پيرمرداى اهوازى، كيف پول ايرانه. 💰 #سبك_زندگى #سيره_مهربانى #نشانى بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
پدربزرگ، یک پدرِ پُررنگ است!! تاثیرگذار و خوش نقشه! انگار بودنش نمک دارد! #پیامبر مهربانی ها، #پدربزرگ است برای من...بسیاری وقتها، چشمهایم را می بندم تا بتوانم گرمای دست پُرمهرشان را به روی موهایم حس کنم و نفسم گرم شود به دیدار لبخند استثناییِ آن سفیر مهربانی 😍 پیامبر، آن پدربزرگ بی نظیری است که خانه ی دلش، مالامال از دوست داشتنِ من و توست! من و تویی که جانمان در می رود برای نورچشمش علیِ مرتضی... من و تویی که دست‌به دامانیِ ریحانه اش را با تلّی از طلا معامله نمی کنیم... من و تویی که از برق چشمانمان، ریسه می‌کشیم برای حسن و حسینش... آن بزرگ خاندانِ رحمت و مهر و صفا و کرامت، یک یک ما رو در آغوش مهر خویش پرورده است! گنجی که امروز در جانمان حس میکنیم، مروارید غلتانی است که در آن صدف بالیده است😍 میلاد سر چشمه ی هر آن چه #مهربانی است، بر همگان پُر برکت باد 🎉🎉 زاد روز #پيامبر مهربانى گرامى باد 🌹 #س_مهدی_نژاد 🔻بیاییم سفیر مهربانیِ او باشیم @safir_e_mehrabani 🕊
-سلام! اين داروهايى كه دكترم نوشته برا چيه؟ از لحنش تعجب كردم و يكى يكى كاربرد داروها رو گفتم. -همينطور كه سرش پايين بود بغض كرﺩ و گفت: پرخورى هم ايجاد مى كنن؟ وقتى نگاه متعجب منو ديد گفت: همش ريزه خوارى مى كنم خورد خورد هى مى خورم! اينجا ديگه تازه فهميده بودم چى داره اذيتش مى كنه! كمى بهش نزديك شدم و گفتم: به دكترتون گفتين اشتهاتون بيشتر شده؟ اشك توو چشاش جمع شده بود گفت: نه! حواسم نبود بهش بگم! روى يه تيكه كاغذ اسم يه دارو رو نوشتم و بهش گفتم: اين دارو رو به دكتر پيشنهاد بدين، اگر صلاح دونستن در كنار داروهاتون تجويز كنن. حتما بهتون كمك مى كنه. كاغذو سريع برداشت و گفت: حتما مى گم! برق اميد توو چهره ش پيدا شد 🤩 از اين كه بالاخره يه راهى برا مشكلش پيدا كرﺩ، با حال خوبى خداحافطى كرﺩ و رفت سراغ زندگيش 😍 گاهى يه توجه ساده مى تونه حالِ آدمو خيلى عوض كنه. حالتون خوووووبِ خوب باشه و ميلتون به خوبى ها روز افزون 😃🌹 #داروخانه_مهربانى 💊 #دارو #اميد #حالخوب بياييم سفير مهربانىِ او باشيم🔻 @Safir_e_Mehrabani 🕊
next page →