amir_hosein226

amirhosein nooralishahi

Loading...
چشمانم را بستم و درونم سفر کردم و بی مقدمه به منزلگاه عشق رفتم.سوالاتی در ذهنم بود .باید شاگرد او میشدم.با عجله و با تندی در خانه اش را زدم .فضای بیرون خانه اش هم زیبا بود،‌بارانی. جلو در خانه اش نفس نفس زنان مینشینم و به اسمان خیره ـمیشوم .اسمان را اقیانوسی میبینم که با مروارید های زیبایی تزئین شده است.چهره ام را اشک شوق با باران عشق ادغام شده.لبخندی میزنم و چشمانم را میبندم .ناگهان به یاد میاورم که دم ـمنزل عشق هستم و برای چه کاری امده ام. عشق را میبینم که با تبسمی زیبا بهـ من ـنگاه میکند.انگار تبسمش یک چیزی را در من فاش کرده باشد خجالت زده میکند .سرم را پایین می اندازم. به من ـمیگوید:((‌‌چه شده است که ادمیان یادی از ما کرده اند.چه عجب راه مرا درست پیدا کردند.))‌ میگویم:((‌شرمنده عشق،‌این از بی معرفتی ماست.که تورا هنوز که هنوز است نتوانستیم بشناسیم.عشق امده ام در مکتبت شاگردی کنم .میدانم سنی ندارم ولی شاگرد تو شدن ارزوی من است .مرا در مکتبت بپذیر.)) عشق دستی به چانه ام ـمیگیرد و صورتم را بالا می اورد..چشمانش از شوق عاشقی لبریز است .با صدای لطیفی که از صدای نسیمی که در دشت میپیچد یا صدای نی لبک چوپان عاشق یا هزاران صدای خوشترنم دیگر رو به من ـگفت:((‌درس اول را همین الان بهت میگویم .در مکتب علم و ادب ما سن جایی ندارد و علم ما از خداست و علم خدا را باید به همه یاد داد.))‌تعجب کردم.از حکایت های مردم و خنده هایشان به عاشقان کم سن گفتم.از پنهان شدن و نا امیدی عاشقان گفتم .و از هزاران مشکل عاشقان پیر و جوان. هنوز چیزی در وجودم بود که به ان نرسیده بودم.او به من گفت:((‌تمام این ها چیزی جز حرف نبود که بینمان رد و بدل کردیم وقتی این ها اثر میگزارند که واقعا احساس کرده باشی مرا.))‌ته دلم کمی ارام ولی باز گفتم ای عشق باز من نفهمیدم تو کیستی و منزل تو در میان ادمیان کجاست؟))‌دستم را گرفت و گفت:((‌من انم که در نگاه یار میجویی و منزل من در وجود ان یار است.))‌حال او سوال کرد و گفت :((‌تو که این همه جویای من هستی و میخواهی در مکتب من باشی فقط یک سوال از تو میپرسم اگر پاسخ دادی،‌ میفهمم که تو عاشق و دلباخته ی واقعی هستی.))‌وجودم را ترس و استرس فراوانی فرا گرفت.گفتم :((‌بگو))‌گفت:((‌تفاوت من و باقی احساسات چیست؟.))‌خجل شدم و نگاهم را به زمین انداختم و بی هیچ سخنی از او دور شدم .سالها گذشت.در به در از همه کسانی که ادعای عشق میکنند پرسیدم .همگی ناتوان بودند و فقط یک کلام گفتند :((‌تفاوت عشق را احساس میکنیم ولی زبان قادر به بیان ان نیست.))‌
یلدات پیشا پیش مبارک فکر کنم توی همچین روزی بود که با هم داشتیم در مورد یلدا تصمیم می گرفتیم . نظرات تو عالی بودن ،نمیدونم چرا هنوزم میگم عالی بودن .دیگه من تورو برای خودم میدونستم چون داشتم اولین عید رو کنار هم میگذروندیم .خودم رو صاحبت میدونستم .یادت میاد اسم تورو روی بلند ترین قسمت شهر داد زدم ،(من یگانه روو دوست دارم اون یگانه کس من قبل از اون خدا من مرده ی متحرک بودم )یادم میاد این حرفارو من زدم و تو داشتی میخندیدی ،اومدم پایین بغلت کردم ،نمیدونم چرا قدرت جادوی عاشق کردن رو ندارم . خرد خرد کار های شب یلدا رو کردیم چون برای ما عید بود ،هندون میوه ی فصل و میوه عای خشک شده ، آجیل و هزاران کار دیگر . روی هندوانه نوشتیم (امیر و یگانه )واقعا اسم هایمان بهم می اومد. یلدا فرا رسید همه جارو روشن کردم اهریمن دور باشه ،به خیال باطل که اهریمن از قبل به وجود تو رفته بود . کل خانواده و فامیل نزدیک ،منتظر عروس خانم بودن . میخواستم مثل قصه ها سوار بر اسب سفید بیارمت .این خیال باطل سریع از بین رفت ، پیامکت رسید :(امیر ما بدرد هم نمی خوریم به هزاران دلیل ،بزار از دلایلی که تو رو نا امید میکنه از من که باعث شه از من بدت بیاد شروع کنم،تو زشتی و من زیبا ،من جذابم اما تو نه،.............. منو یه نفر دیگه با اسب سفیدش اومد و برد. ببخشید ببخشید برای اون قشنگ تر بود . یلدات مبارک ). اشکم بارید ، زدم بیرون بدون اینکه کسی بفهمه .فقط به خواهرم قبلش پیام دادم که میرم دنبال عروس خانم با اسب سفید، اخرشم خندیدم. ساعت ها نشستم جایی که بغلت کرده بودم روی بلند ترین قسمت شهر ،هق هق گریه کردم مگه خاطرات از یادم می رفت ،مغزم چت کرده بود به جای اینکه خاطراتتو دور کنه داشت برام نزدیکش میکرد طوری که تک تک خنده هات تو گوشم و تک تک کار هات از خندیدنت تا گریه کردن موقع دل گرفتنت ،چشمایی که با خنده هات با صدای خنده هات رو در قسمت خاطرات عشق ثبت کردم ،قفل کردم و کلیدشو در قلبم گذاشتم و هر روز با این کلید با خاطراتت اول گریه وسط خنده و آخر هم گریه میکنم ،اول و آخر خاطرات تو گریه هستش . خواهرم بهم پیام داد (چرا اسب سفیدت با عروس خانم نرسیده) نگاهی به ساعت کردم ،دیدم دارم با یاد و خاطراتت چند ساعتی میشه هق هق میکنم ،دلم نمیخواست کسی چیزی بفهم ،در جواب گفتم (ببخشید دیگه دارم یا عروس خانم عشق میکنم ،حال حالا ها هم نمیاییم شاید اصلاعروس خانم نیاد چون اگه دیر بشه میره خونشون ،بدون ما بگذرونید یلداتون مبارک) اره اینو گفتم و باز شروع کردم به گریه کردن اخه قرار بود با عروس خانم عشق کنم ،حالا چه فرقی میکنه با ی
لیلا ،بر خلاف تصوراتی که داشتیم اینجا هم خوب نیست . انگار این کشور  و اون کشور ربطی نداره .اینجا هم احساس خفقان دارم . احساس تنفر دارم . دیوار ها برایم  با ارزش تراند از تمام مردم جهان ، انها سکوت میکنند از هر چه که با چشمانشان میبینند، انها یکرنگ  هستند ،انها فکر نمیکنند اما حرفی هم نمیزنند. دیوانگی را دارم حس میکنم میخواهم عینکی را که بر چشم دارم را خورد کنم ،احساس میکنم دارم جهان را از دید او میبینم نه با دید خودم اما  وقتی عینک را برمیدارم دنیا برایم دوتا میشود ،ویاد مردم می افتم  که چقدر پست هستن عینک را میبوسم و دوباره بر چشم میگذارم . انهایی که خنده هایشان و نشان دادن دندانهایشان در ظاهر برای دیدن همدیگر است اما در واقع منتظرند دیگری حرفی بزند تا نکته ای از حرف او پیدا کنند  تا مانند سگ درنده ای به او بپرند  یا مانند گونی اشغال ، حرف های طرف  را در ذهن خود بریزند و جمع کنند تا روزی که دشمنی میانشان افتد  مانند چاقوی برنده ای بر قلب طرف بیندازند  و بعد  در گوشه ای پیروزمندانه بنشینند  و تعریف از پیروزیشان کنند . دارم در چهار چوبی مانند جعبه کبریت زندگی میکنم که زندگی مورد علاقه ام  فقط در همین جعبه کبریت است. حس شاعرانه ای دارد چراغ زرد رنگ روی سقف ،مانندشمع های کنار میز نویسنده های قدیم است که تا صبح بیدار می مانند این چراغ کم نور چیزی از خود ندیده ،او از همان شروع تابیدن فقط مرا دیده است که دیوانه ای بیش نیستم . در روز به دیوار تکیه میدم  و دست هایم را بر سر میگذارم و نگاه ها را در ذهنم تصور میکنم  فکار های که مردم انجام میدهند را تصور میکنم  یکی که بر کننار مردی  که مال باخته شده است نشسته که اورا تصلی دهد ولی در دل دارد از خوشحالی بال در می اورد و مانند فرشته های خدا میشود  و هزاران کار دیگر #دلنوشته #امیر
#دلنوشته قهوه را به آرامی هم زد. قهوه برایش آشنا آمد. قهوه ی تلخ برای او مثل عشق و عاشقی بود . آدم برای ادامه ی این رابطه قصد شیرینیش را دارد ،در حالی که میداند این عشق مثل قهوه ی تلخ است که برای ادامه اش بی دلیل شکر را اضافهـ میکند و خودش سرگردان این شکر را هم میزند . #امیر
#دلنوشته اورا در اغوش گرفتم . بوسیدمش ،بوئیدمش . چشمانم را در چشمانش خیره کرد‌م. در گوش او زمزمه کردم :((می مانم پیشت میمانی پیشم؟)) خنده ای با چشمان بسته کرد. چشمانش را باز کرد ،اهسته لبانش را به لبانم نزدیک کرد . زمزمه کرد :((تا هستی ،هستم ))سرم را روی شونه اش گذاشتم خوابیدم . از خواب بیدار شدم ،دیگر نبود . دیگر هیچ چشمی نبود که خیره شوم و رویای خودم را در او ببینم . یاد اخرین حرف محبت امیزش افتادم ((تا هستی ،هستم)) هستم پس چرا تو نیستی. #امیر
خوندنش واقعا ارزش داره جاسوس پائولو کوئیلو